|
زیباترین غرل ها از همه شاعران
|
گريه كردم گريه هم اينبار آرامم نكرد
هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد
روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل
گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد
بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد
درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد
خواستم ديگر فراموشت كنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، اين كار آرامم نكرد
سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد
ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد
*********************************
قلبت كه ميزند، سر من درد ميكند
اين روزها سراسر من درد ميكند
قلبت كه ... نيمهي چپ من تير ميكشد
تب كرده، نيم ديگر من درد ميكند
تحريك ميكند عصب چشمهام را
چشمي كه در برابر من درد ميكند
شايد تو وصلهي تن من نيستي، چقدر
جاي تو روي پيكر من درد ميكند
هي سعي ميكنم كه تو را كيميا كنم
هي دستهاي مسگر من درد ميكند
دير است پس چرا متولد نميشوي؟!
شعر تو روي دفتر من درد ميكند
***************************************
اين شعرها ديگر براي هيچ كس نيست
نه! در دلم انجگار جاي هيچ كس نيست
آنقدر تنهايم كه حتي دردهايم
ديگر شبيهِ دردهاي هيچ كس نيست
حتي نفسهاي مرا از من گرفتند
من مردهام در من هواي هيچ كس نيست
دنياي مرموزيست ما بايد بدانيم
كه هيچكس اينجا براي هيچكس نيست
بايد خدا هم با خودش روراست باشد
وقتي كه ميداند خداي هيچكس نيست
من ميروم هر چند ميدانم كه ديگر
پشت سرم حتي دعاي هيچكس نيست
*********************************
باران، غروب، ماه، اتوبوسي كه ممكن است
بايد مرا دوباره ببوسي كه ممكن است...
اين لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرين... اگر...
ـ بس كن! نزن دوباره نفوسي كه ممكن است
من قول ميدهم كه بيايم به خواب تو
زيبا، در آن لباس عروسي كه ممكن است
دل نازكي و دل نگراني چه ميشود
من نيستم، تو شهر عبوسي كه ممكن است
ماشين گذشته از تو و هي دور ميشود
با سرعتي حدود صد و سي كه ممكن است
حالا تو در اتاق خودت گريه ميكني
من پشت شيشهي اتوبوسي كه ممكن است...
********************************
تو نيستي و اين در و ديوار هيچ وقت...
غير از تو من به هيچكس انگار هيچ وقت...
اينجا دلم گرفته و هي شور ميزند
از خود مواظبت نكن و نگذار هيچ وقت...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نميشود اخبار هيچ وقت...
حيفند روزهاي جواني، نميشوند
اين روزها دو مرتبه تكرار هيچ وقت...
من نيستم بيا و فراموش كن مرا
كي بودهام برات سزاوار؟! هيچ وقت...
بگذار من شكسته شوم تو صبور باش
جوري بمان هميشه كه انگار هيچ وقت...
*************************
قلم كنار تو افتاده، ليقه خشك شده
حروف عشق به خط عتيقه خشك شده
دوباره زخم تو گل كرده، دوم ماه است
زمان به روي دو و ده دقيقه خشك شده
كنار پنجرهاي ماه ميوزد، داري
به سمت كوچه نگاهِ عميق خشك شده
از آن قرار براي تو اين فقط مانده ست
گلي كه بر سر جيب جليقه خشك شده
هجوم خاطرهها، چشمهاي تو بسته ست
و دستهاي تو روي شقيقه خشك شده
براي عشق تو سرمشق تازه ميخواهي:
قلم كنار تو افتاده، ليقه خشك شده
****************************
بي تو انديشيدهام كمتر به خيلي چيزها
ميشوم بياعتنا ديگر به خيلي چيزها
تا چه پيش آيد براي من نميدانم هنوز
دوري از تو ميشود منجر به خيلي چيزها
غير معمولي است رفتار من و شك كرده است
ـ چند روزي ميشود ـ مادر به خيلي چيزها
عكسهايت، نامههايت، خاطرات كهنهات
ميزنند اينجا به روحم ضربه خيلي چيزها
هيچ حرفي نيست دارم كمكم عادت ميكنم
من به اين افكار ضجرآور، به خيلي چيزها
ميروم هر چند بعد از تو برايم هيچ چيز ...
بعد من اما تو راحتتر به خيلي چيزها
****************************
خاک، شاهد بود مشتی استخوان را از تنت
باد، پس زد پرده راز نهان را از تنت
آب، اقیانوس رگهای تو را خون گریه کرد
آتش، آتش زد دل آتشفشان را از تنت
خاک و باد و آب و آتش، در تو چیزی دیدهاند
که سراغ امروز میگیرند آن را از تنت
عرش لرزید و تو را صدها ملک زانو زدند
آن زمانی که جدا کردن جان را از تنت
از زمین مرده بیرون میکشند اینک تو را
تا کبوترها ببینند آسمان را از تنت
رفتی و در آسمانها گم شدی بیفایده ست
هر چه میپرسد زمین نام و نشان را از تنت
******************************
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بودهام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
*******************************
دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است
تمام ترسم از این آبروی لعنتی است
شبی میآیم و دل میزنم به دریاها
و این بزرگترین آرزوی لعنتی است
زمین چه میشود ... آه ای خدای جاودگر!
بگو چه در پی این کهنهگوی لعنتی است
زمان به صلح و صفا ختم میشود، هرچند
زمین پر از بشر تندخوی لعنتی است
چگونه سنگ شوم تا مرا ترک نزنند
که هرچه سنگ در این سمتوسوی لعنتی است ...
چگونه سنگ شوم وقتی عاشقم ... وقتی
همیشه در دل من های و هوی لعنتی است
به خود میآیم از آهنگهای تند نوار
که باز حاکی از «I love you» لعنتی است
بس است! شعر مرا ناتمام بگذارید
زمان، زمانهی این آبروی لعنتی است
***************************
ساعت دو شب است كه با چشم بيرمق
چيزي نشستهام بنويسم بر اين ورق
چيزي كه سالهاست تو آن را نگفتهاي
جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق
هر وقت حرف ميزدي و سرخ ميشدي
هر وقت مينشست به پيشانيات عرق
من با زبان شاعريام حرف ميزنم
با اين رديف و قافيههاي اجق وجق
اين بار از زبان غزل كاش بشنوي
ديگر دلم به اين همه غم نيست مستحق
من رفتني شدم، تو زبان باز كردهاي!
آن هم فقط همينكه: ""برو، در پناه حق""
*************************
یک سرنوشت سه حرفی، خالیست در کنج جدول
فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اول
آنجا زنی گریه میکرد با کودکان گرسنه
در دود خاکستر اینجا مردیست در پای منقل
سر درد داریم و گیجیم، این را نباید بگوییم
این چیزها مشکلی نیست، بعداً خودش میشود حل
این گرگهای گرسنه عادی ست ولگرد باشند
ما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگل
باید فداکار باشیم دارد قطاری میآید
پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل
این شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزان
یک گوشه شومینهی گرم در یک اتاق مجلل
من میروم تا پس از این آمادهی مرگ باشم
ها! راستی «مرگ» دیگر حل شد معمای جدول