|
زیباترین غرل ها از همه شاعران
|
در کوچه ماندپای سراپا علیل من
یک نقطه شد به چشم من آری قبیله رفت
ماندند مرد های زیاد ازقبیل من
گویا سپا ه ابرهه بود یم جملگی
من مانده ام ازآنهمه ونیست فیل من
من پا نداشتم بروم سر که داشتم
محکم نبوده است از اول دلیل من
چندیست شعر تازه سراغم نیامدست
ای کاش باز وحی کند جبرئیل من
امشب به این نتیجه رسیدم که سالهاست
ماندست کنج موزه ی دنیا فسیل من
که نسل های موازی هنوز در گذرند
و نطفه ای هیجانی دویده در کفنم
عجیب خیس تماشای رفتنت شده ام!
منی که خیس تر از روزهای در لجنم!
بنوش زخمی ذهنی که درد دارد را
به یاد خنده ی مشکوک ابر، از دهنم...
...و بعد سووووت کشیدم مسیر ریلت را
...و بعد حضرت حوا نشست در ترنم:
- بریم تا خود آدم... بریم تا خود درد
بریم تا سر دنیا... درست روی تنم
که باردار توام مثل روزهای بهشت
که باز دار تو را میخ تر زمین بزنم...
- آهای! مادر مرگم! بدوش ذهن مرا!
آهای! مادر مرگم! هنوز در تو منم؟!!
غروب...:جاده سرازیرِ چشم هایِ تواست...
هنوز...خیس خودم، خیس عشق، خیس زنم...
...و بعد یخ زدنم توی جاده می افتم
که خیس تر بشود.../ پشت پات.../ له شدنم.../
گريه كردم گريه هم اينبار آرامم نكرد
هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد
روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل
گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد
بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد
درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد
خواستم ديگر فراموشت كنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، اين كار آرامم نكرد
سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد
ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد
*********************************
قلبت كه ميزند، سر من درد ميكند
اين روزها سراسر من درد ميكند
قلبت كه ... نيمهي چپ من تير ميكشد
تب كرده، نيم ديگر من درد ميكند
تحريك ميكند عصب چشمهام را
چشمي كه در برابر من درد ميكند
شايد تو وصلهي تن من نيستي، چقدر
جاي تو روي پيكر من درد ميكند
هي سعي ميكنم كه تو را كيميا كنم
هي دستهاي مسگر من درد ميكند
دير است پس چرا متولد نميشوي؟!
شعر تو روي دفتر من درد ميكند
***************************************
اين شعرها ديگر براي هيچ كس نيست
نه! در دلم انجگار جاي هيچ كس نيست
آنقدر تنهايم كه حتي دردهايم
ديگر شبيهِ دردهاي هيچ كس نيست
حتي نفسهاي مرا از من گرفتند
من مردهام در من هواي هيچ كس نيست
دنياي مرموزيست ما بايد بدانيم
كه هيچكس اينجا براي هيچكس نيست
بايد خدا هم با خودش روراست باشد
وقتي كه ميداند خداي هيچكس نيست
من ميروم هر چند ميدانم كه ديگر
پشت سرم حتي دعاي هيچكس نيست
*********************************
باران، غروب، ماه، اتوبوسي كه ممكن است
بايد مرا دوباره ببوسي كه ممكن است...
اين لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرين... اگر...
ـ بس كن! نزن دوباره نفوسي كه ممكن است
من قول ميدهم كه بيايم به خواب تو
زيبا، در آن لباس عروسي كه ممكن است
دل نازكي و دل نگراني چه ميشود
من نيستم، تو شهر عبوسي كه ممكن است
ماشين گذشته از تو و هي دور ميشود
با سرعتي حدود صد و سي كه ممكن است
حالا تو در اتاق خودت گريه ميكني
من پشت شيشهي اتوبوسي كه ممكن است...
********************************
تو نيستي و اين در و ديوار هيچ وقت...
غير از تو من به هيچكس انگار هيچ وقت...
اينجا دلم گرفته و هي شور ميزند
از خود مواظبت نكن و نگذار هيچ وقت...
اخبار گفت شهر شما امن و راحت است
من باورم نميشود اخبار هيچ وقت...
حيفند روزهاي جواني، نميشوند
اين روزها دو مرتبه تكرار هيچ وقت...
من نيستم بيا و فراموش كن مرا
كي بودهام برات سزاوار؟! هيچ وقت...
بگذار من شكسته شوم تو صبور باش
جوري بمان هميشه كه انگار هيچ وقت...
*************************
قلم كنار تو افتاده، ليقه خشك شده
حروف عشق به خط عتيقه خشك شده
دوباره زخم تو گل كرده، دوم ماه است
زمان به روي دو و ده دقيقه خشك شده
كنار پنجرهاي ماه ميوزد، داري
به سمت كوچه نگاهِ عميق خشك شده
از آن قرار براي تو اين فقط مانده ست
گلي كه بر سر جيب جليقه خشك شده
هجوم خاطرهها، چشمهاي تو بسته ست
و دستهاي تو روي شقيقه خشك شده
براي عشق تو سرمشق تازه ميخواهي:
قلم كنار تو افتاده، ليقه خشك شده
****************************
بي تو انديشيدهام كمتر به خيلي چيزها
ميشوم بياعتنا ديگر به خيلي چيزها
تا چه پيش آيد براي من نميدانم هنوز
دوري از تو ميشود منجر به خيلي چيزها
غير معمولي است رفتار من و شك كرده است
ـ چند روزي ميشود ـ مادر به خيلي چيزها
عكسهايت، نامههايت، خاطرات كهنهات
ميزنند اينجا به روحم ضربه خيلي چيزها
هيچ حرفي نيست دارم كمكم عادت ميكنم
من به اين افكار ضجرآور، به خيلي چيزها
ميروم هر چند بعد از تو برايم هيچ چيز ...
بعد من اما تو راحتتر به خيلي چيزها
****************************
خاک، شاهد بود مشتی استخوان را از تنت
باد، پس زد پرده راز نهان را از تنت
آب، اقیانوس رگهای تو را خون گریه کرد
آتش، آتش زد دل آتشفشان را از تنت
خاک و باد و آب و آتش، در تو چیزی دیدهاند
که سراغ امروز میگیرند آن را از تنت
عرش لرزید و تو را صدها ملک زانو زدند
آن زمانی که جدا کردن جان را از تنت
از زمین مرده بیرون میکشند اینک تو را
تا کبوترها ببینند آسمان را از تنت
رفتی و در آسمانها گم شدی بیفایده ست
هر چه میپرسد زمین نام و نشان را از تنت
******************************
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بودهام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
*******************************
دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است
تمام ترسم از این آبروی لعنتی است
شبی میآیم و دل میزنم به دریاها
و این بزرگترین آرزوی لعنتی است
زمین چه میشود ... آه ای خدای جاودگر!
بگو چه در پی این کهنهگوی لعنتی است
زمان به صلح و صفا ختم میشود، هرچند
زمین پر از بشر تندخوی لعنتی است
چگونه سنگ شوم تا مرا ترک نزنند
که هرچه سنگ در این سمتوسوی لعنتی است ...
چگونه سنگ شوم وقتی عاشقم ... وقتی
همیشه در دل من های و هوی لعنتی است
به خود میآیم از آهنگهای تند نوار
که باز حاکی از «I love you» لعنتی است
بس است! شعر مرا ناتمام بگذارید
زمان، زمانهی این آبروی لعنتی است
***************************
ساعت دو شب است كه با چشم بيرمق
چيزي نشستهام بنويسم بر اين ورق
چيزي كه سالهاست تو آن را نگفتهاي
جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق
هر وقت حرف ميزدي و سرخ ميشدي
هر وقت مينشست به پيشانيات عرق
من با زبان شاعريام حرف ميزنم
با اين رديف و قافيههاي اجق وجق
اين بار از زبان غزل كاش بشنوي
ديگر دلم به اين همه غم نيست مستحق
من رفتني شدم، تو زبان باز كردهاي!
آن هم فقط همينكه: ""برو، در پناه حق""
*************************
یک سرنوشت سه حرفی، خالیست در کنج جدول
فکر مرا کرده مشغول این راز از روز اول
آنجا زنی گریه میکرد با کودکان گرسنه
در دود خاکستر اینجا مردیست در پای منقل
سر درد داریم و گیجیم، این را نباید بگوییم
این چیزها مشکلی نیست، بعداً خودش میشود حل
این گرگهای گرسنه عادی ست ولگرد باشند
ما انتظاری نداریم از وضع قانون جنگل
باید فداکار باشیم دارد قطاری میآید
پیراهنم را بسوزان باید بسازیم مشعل
این شعر را بعد خواندن یک جای خلوت بسوزان
یک گوشه شومینهی گرم در یک اتاق مجلل
من میروم تا پس از این آمادهی مرگ باشم
ها! راستی «مرگ» دیگر حل شد معمای جدول
من قول می دهم که خودم باشم ، در امتداد ساده ی یک باور
شاید شبیه ( دختر سد هاشم ) با فکر های فر فریش بر سر
شاید شبیه دختر تنهایی که قول داده بود خودش باشد
یک روز سرد بهمن شصت و دو و بعد...گریه در بغل مادر
و روز بعد و بعد تر از آن روز کم کم شروع لکنت یک فریاد
م م م من ...ز ز ز ز زه زهر....اسمی همیشه بی الف آخر !
یک شب گذشت و درد عجیبی بود در گوش های باور او پیچید
دستی که سبز برسر او بارید و درد مرد در تن او دیگر...
از آن به بعد دست زمان له شد ، لای دلی که بسته تر از در بود
بیست و چهار سال دلش را بست بر خاطرات بسته ی در ...دختر _
گم شد میان لکنت فریادش ، زهر سکوت اسم خودش را خورد
اسمی که مرد در شب سردی از زندان انفرادی یک دفتر
حالا که من گرسنه تر از آن شب ،حالا که درد می کشدم فریاد !
حالا که گوش باور من پاره است ، حالا که دلشکسته و تنها تر_
من قول می دهم که خودم باشم پشت دخیل بسته ی این در ها
آنقدر درد می کشم از خود تا...یک دست سبز رد شود از این در...
فرشتهها لب چشمه به سجده افتادند
همين كه ماه تمامت در آب ظاهر شد
به نام تو كه دو چشمت بشارت رودند
زمين باير دنيا دوباره داير شد
غم تو جوهر عرفان و عشق و فلسفه است
دلم چو يافت تو را صاحب جواهر شد
تو حسن مطلع ناب قصيدهِ ازلي
خدا همين كه تو را آفريد شاعر شد
***********************
انگور در پياله چشم دوات شد
تا اينكه چشمهاي تو عينالقضات شد
چون پلك بست از همدان پا فرانهاد
پلكي دگر به هم زد و پير هرات شد
او معبدِ مقدس بودائيان شد و
چشم من آنكه راهبه سومنات شد
آنگاه بازگشت به شيراز و بر دلم
اين مرتبه به هياءت حافظ برات شد
با اينهمه در آخر پيري و زهد و علم
اين شيح شوخ عاشق شاخ نبات شد!
****************************************************
آتش،آتش میگیرد، جا در جایش میسوزد
در دستش نور است اما، سر تا پایش میسوزد
آبی میرقصد آتش؛ دریا یک آتشسوزیست
تا موجی برمیخیزد، ماهیهایش میسوزد
هیزم، روزی جنگل بود؛ حالا با زخمی در نای،
میخواند: وای از آتش! اما «وایَ»ش میسوزد
در خاکت میشد خوابید، دیگر گِل کردی خود را،
این ماهی، بیماهیگیر، در دریایش میسوزد
***********************************
مادرم ميگويد انسان يا پر از درد است يا مرد است
دردِسرهاي پدر سردرد شد مادر چه نامرد است
گاهي از اين جملهي مادر جنون ميگيردم اما
باز ميپرسم پدر با اينهمه دردش چرا مرد است
تختشان سنگين شده از بس كه تنهايند پس او كيست؟
حق شهوت را تصاحب ميكند حقي كه با مرد است
مادرم عاشق شده معشوق او هرجا بخواهد هست
كاري از دست پدر هم برنميآيد خدا مرد است
تا «به پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقي»
پس «به صد دفتر نشايد گفت حسبالحالِ» ما مرد است
*****************************************
مثل يك پل كه كمربند خيابان باشد
عشق، آن نيست كه در شهر فراوان باشد
زن زيباي جهان! سبزه ي گريان! تلخ است:
پاي تختت دل گنديدهي تهران باشد
دوست دارم ننويسم قلمم ميرقصد
دست من نيست، اگر شعر ، پريشان باشد
مثل سهراب نشد شعر بگويم، هرگز!
« واژه بايد خود باد و . . . خود باران باشد»
حافظ از خاكْ درآ تا بنويسي اين بار:
« كه به تلبيس و حِيَل ديو، مسلمان» باشد
به رضايش نرسيدم به خدايش گفتم
دستِكم در غزلم اسم خراسان باشد
************************************
پس خدا به شكل صندلیست، میشود كه روی او نشست
این نتیجه را گرفت و بعد، روی دستهاش دخیل بست
گاه، شكل میز میشود، دست تكیه دادهام به او
لحظهای نگاه میكنم؛ دست من سفیدتر شده ست
شكل استكان به خود گرفت، لب بزن نترس ناخدا
من هزار مست دیدهام؛ هر كدام یك خدا به دست
اینكه او یكیست یا هزار، واقعن چه فرق میكند؟
او درون هرچه نیست، نیست؛ او درون هرچه هست، هست
اولین خدا مداد بود؛ سرْخمیده روی دفترم
زیر تیغ یك تراشِ كُند؛ چرخ شد خدای من شكست
از چه مینویسد این قلم؟ اسم این غزل چه میشود؟
كفر كافری ادیب یا، شعرِ شاعری خدا پرست؟
**************************************
گفته بود بنويس، از چه مينوشتم، با چه آرزويي
تو زني و سخت است، روسپيديات را، با غزل بگويي
خانهي تو بيت است، واژه هماتاقت، قافيه دري قفل
وزن روي دوشت، هر غزل، سلوكي، در هزار تويي
بيزمان دويدم، بيمكان نشستم، جوهري به دستم
تا غزل بپاشم، رويتان بگيرد، از من آبرويي
ريشه ريشه شعرم، شاخه شاخه انگشت، ديگران بگويند:
مينوشته بر آب، يك درخت بي برگ، در كنار جويي
فارسي: دل من، در شب سكوتش، خفته بيهمآغوش
يا زبان مردي ست، در دهان يك زن، گرم گفت و گويي
خشك شد زبانت، تا فروببلعم، سرفههاي ممتد
زن چه ميكند با، تكه استخواني، مانده در گلويي
************************************
دیوارها بیسوادند ، وقتی كه یكسر سپیدند
با خون كمی رنگشان كن ، دیوارها نا امیدند
حالم اگر بد بگوید ، آینده شاید بگوید
درها رسیدند از راه ، دیوارها را دریدند
با در نفس میكشیدم ، هی پیش و پس میكشیدم
تا ناگهان بیسوادان ، دیوار بر در كشیدند
گفتم ولی بد نگفتم ، گفتند اما نگفتند
آنان كه از بركتِ در ، دیوار را میشنیدند
دیوار قبلن نبودهست ، اینجا پر از باغ بودهست
پس خوش به حال درختان ، دیوارها را ندیدند
***************************************
ميرود شاعري ميان دو سنگ، تا كمي گم كند صدايش را
دوربين ميدود به دنبالش، ميبُرد خطِّ لحظههايش را
لحظههايش فقط همين لحظهست، دوربين كار آخرش را كرد
چه كنم با روايتي كه شكست؟ كه قلم كرد رد پايش را
شاعرِ توي عكس يك مرد است، جنس من ديگريست در عكسم
در صدايم زنيست خارجِ عكس، كه گلويم گرفته نايش را
سنگها از سرم بزرگترند، كوه هرگز نميشوم ديگر
سخت در فكر سنگ سوميام، شعر، گم كرده است جايش را
نكند سنگها به هم بخورند؟! نكند شعر را بسوزانند؟!
خستهام از جهانِ خاكستر، زود آتش بزن هوايش را
حركتِ سنگها خطرناك است؛ شاعري توي عكس ميميرد
نكند در روايتي ديگر، بد تلفظ كند هجايش را؟!
اگر از اين به بعد بنويسم، غزل از كادر ميزند بيرون
غزل و عكس، مستطيل مناند، خط بكش روي هر دو تايش را
سعی دارم در این وبلاگ از شاعران مختلف که بیشتر از شاعران معاصر و جدید هستند غزل هایی رو بگذارم
هر چند که ساختن این وبلاگ اولش به صورت شخصی بود ولی ترجیح دادم که طوری باشه که تمامی کسانی که از شعر(غزل) خوششون میاد بتونند نهایت استفاده و لذت رو ببرند.